هشدار که گر وسوسهء عقل کنی گوش
آدم صفت از روضهء رضوان به درآیی
*
یارا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب جهنم است
*
هر کودکی
با این پیام به دنیا می آید
که خدا
هنوز از انسان ناامید نشده است .
*
نوروز نه آغاز و نه انجام جهان است
اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است هوشنگ ابتهاج
ایستاد و سبد میوه و سبزی را داد دست چپش. عینک نمره هفتش را با دست راستش کمی جابجا کرد. پوستر « چگوارا » انقلابي مبارز و شهيد آمريكاي لاتين ، بارنگ قرمز تندی که در پس زمینه اش بود، در میان بقیه پوسترها جلوهء خاصی داشت. مثل پوسترهای انتخاباتی که اینروزها جای جای دیوارها و بیلبوردهای شهر را پر کرده بودند. حتی کوچه و پس کوچه ها هم پر بود از عکس آدمهایی که مدرک تحصیلی شان، نصف تحصیلات او هم نمی شدند. اگر کمی جنبیده بود یا خودش را وارد حزب یا دسته ای سیاسی کرده بود حال و روزش بهتر از این حرفها بود. اصلا هیچ وقت آدم پست طلبی نبود. اما آنروز جور دیگری شده بود. ارزش او بیشتر از این بود.
همه جا شلوغ از جمعیت شده بود. یاد دانشگاه افتاد. یاد تحصنها و اعتراضها وشب نامه ها و یاد سرود « یار دبستانی ... » که بچه ها دست جمعی باهم میخواندند. چه شوری داشتند. که البته در هیچ کدامشان شرکت نکرده بود! کمی می ترسید شاید. شاید هم به این دلیل که از کودکی ، پدر و مادرش اجازهء دخالت در هیچ کاری را بهش نمی دادند. ولی خدا می داند که چقدر دوست داشت حداقل در یکی از بحث های جدی همکلاسیهایش شرکت میکرد!
خیابان بعدی جمعیت زیادی جمع شده بود. کنجکاو شده بود و کمی هم هیجانی. انگار تظاهراتی ، چیزی شده بود. بالاخره باید از یک جایی شروع می کرد. در کمتر از یک ثانیه تصمیمش را گرفت. مشتش را گره کرد. قاطی جمعیت شد و روی نوک پا رفت . میخواست سری میان سرها دربیاورد. عکس « چگوارا » مدام در ذهنش بود. همهمهء مردم زیاد بود. خودش را آماده کرده بود که با مردم همراهی کند. مردم اما چیزهای مبهمی میگفتند. همین طور که خوب گوش می داد، راه خود را هم از میان جمعیت باز میکرد. میخواست خودش را به صف جلو برساند. شاید دوستان هم دانشگاهی اش را هم ببیند. حتما از دیدنش تعجب میکردند .
: طوریش نشده الحمدلله . . .
: به خیر گذشت .
: جوون مواظب خودت باش . این کارا ارزش جونت رو نداره . . .
آن جلو، چند نفری داشتند موتورسواری را که با یک ماشین تصادف کرده بود و از قرار تقصیر خودش هم بوده را دلداری می دادند. کمی جلوتر، عکسها و پوسترهای انتخاباتی را که قصد توزیعشان راداشت افتاده بودند روی آسفالت نیمه خیس خیابان. تلاش جوان که گاهی از درد دستی هم به کمر میزد برای جمع کردنشان فایده نداشت. خیلیهاشان یا خیس بودند یا افتاده بودند توی جوی فاضلاب.
نفهمید چطور جمعیت را کنار زده و رد شده بود و رسیده بود سر کوچهء شان. مشت دست راستش حالا دیگر باز بود. دست چپش که میوه و سبزی درش بود، احساس سنگینی می کرد. سبد را دست به دست کرد و نگاهی به ساعتش. نکند دیر کرده باشد؟ آخر حال و حوصلهء غرولندهای همسرش را نداشت.
بهار 88
م . الیاس گماری
گروه هنری سیمرغ گتوند
مجری و برگزارکننده جشنها و اعیاد ملی و مذهبی
آموزش موسیقی ( ایرانی و کلاسیک )
اجرای زنده موسیقی و تئاتر طنز و مناسبتی
فیلمبرداری عکاسی ، و صدابرداری دیجیتال و حرفه ای
تهیه CD صوتی و تصویری و DVD
اجرای برنامه هنری برای کودکستانها ، مدارس و نهادها دارای تخفیف ویژه میباشد .
اجرای هرگونه مراسم (عکاسی ، فیلمبرداری ، صدابرداری و....) جهت مساجد و تکایا ، مجانی است .
تلفن : 09169194838
ثبت نام ترم بهاره موسیقی
آموزش گیتار کلاسیک و پاپ
آموزش مقدماتی ارگ و پیانو
آموزش تئوری موسیقی و . . .
فروش ، خرید و تعمیر سازهای ایرانی و کلاسیک
آهنگسازی و آموزش پایه ای موسیقی ، با تخفیف ویژه برای کودکان و نوجوانان و همچنین کودکستانها و نهادها
شماره تماس : 09169194838
گروه هنري سيمرغ گتوند
و قاف ، حرف آخر عشق است ،
آنجا که نام کوچک من آغاز میشود .
من قیصر امین پور متولد دوم اردیبهشت 1338، در گتوند هستم، جایی بین دزفول و شوشتر در استان خوزستان که الان شهر شده ، آن موقع بخش بود .مردم گتوند، عمدتاً از ایل بختیاری هستند و در اصل با تفاوتهایی در لهجه و کمی هم در آداب و رسوم نسبت به ایل بختیاری، زندگی میکنند.
مردم گتوند، مردم حماسی و رزمجویی هستند، بیشترهم شبها شاهنامه و گاهی هم حافظ میخواندند محصولِ غالبِ کشاورزیِ گتوند گندم و جو بوده و هست و خیا و بادمجان و این جورچیزهاهم میکارند .
قبل از ورود به دبستان، مارا به مکتبخانه فرستاده بودند. درهفت سالگی وارد مدرسه شدم. بیشتر کودکی ام با نقاشی گذشت، کلاس چهارم یا پنجم به طور جدی نقاشی را شروع کردم ودر این زمینه مقامهایی نیز کسب کردم تاپایان ابتدایی در شهرستان گتوند تحصیل کردم و دوره راهنمایی و دبیرستان را در شهر دزفول گذراندم.پدرم در دزفول کارمند سازمان آب وبرق بود. در واقع بین گتوند و دزفول دررفت و آمد بودیم.در دوره دبیرستان، فعالیتهای دیگری ازجمله تاتر، روزنامه نگاری، خوشنویسی، داستان نویسی و اینها را در مدرسه و دبیرستان داشتم.سالهای آخر دبیرستان که با مسئله انقلاب همزمان شد، با دوستان، روزنامه ای زیرزمینی منتشر میکردیم که ( حدید ) نام داشت .
سال 57 همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، در دانشگاه تهران دررشته دامپزشکی قبول شدم. پس از ورود به دانشگاه، بیشتربه شعر پرداختم. به سبب اینکه علاقه ای به این رشته نداشتم انصراف دادم وازنو کنکور دادم و به دانشکده علوم اجتماعی رفتم. وبازهم سال 63 بود که برای تغییررشته تصمیم گرفتم و وارد دانشکده ادبیات شدم.البته پیروزی انقلاب و تعطیلی دانشگاهها و همین تغییررشته ها، باعث شد سالهای دانشجویی من طولانی شود.
سالهای 60،61 با جمعی ازدوستان، با حوزه هنری همکاریمان را آغازکردیم وگاهی کتاب و نشریه شعری هم منتشرمیکردیم. سالهای جنگ نیزدرمناطق جنگی شرکت میکردیم و شب شعر میگرفتیم که بیشتراشعارحماسی بود.
سال 63 بود که اولین کتابم راباعنوان « کوچه آفتاب » چاپ کردم که یک مجموعه رباعی و دوبیتی بود وبعد از چندماه کتاب « تنفس صبح » را هم منتشر کردم که مجموعه کارهای قبل از انقلابم بود. دراین چند سال معلمی هم میکردم. به هر حال، هم درحوزه هنری وهم درمجله سروش، سوره بچه های مسجد، بعدها درسروش نوجوان وبعدترها دردفترشعرجوان همیشه کارم همین بوده است که با نوجوانها وجوانها ارتباط داشته باشم وچیزی را که خودم بلدم اگرچه اندک، به آنها منتقل کنم. که ازسال 1365 تا 1368 سه کتاب به نامهای منظومه «ظهر روز دهم»، مجموعه نثرادبی «طوفان درپرانتز» و«مثل چشمه، مثل رود» به قلم من برای کودکان ونوجوانان منتشر گردید.
سال بعد درمقطع کارشناسی ارشد ادبیات ثبت نام کردم و بعدازچندی دردانشگاه الزهرا هم تدریس میکردم که همراه شد با سردبیری ماهنامه سروش نوجوان. تدریس من در دانشگاه الزهرا تا سال 1377 طول کشید یعنی همان سالی که تصادف کردم.
سال 69 آغازدوره دکترای من بود که درسال76 با دفاع ازرساله پایان نامه ام با عنوان «سنت ونوآوری درشعرمعاصر» موفق به اخذ دکترا شدم.در بین این سالها کتابهای «بی بال پریدن»، « آینه های ناگهان»و «به قول پرستو» را منتشر کردم . سال 78 «گزینه اشعار»و سال80 کتاب «گلها همه آفتاب گردانند» انتشار یافت. کتاب «سنت و نوآوری درشعرمعاصر» که همان رساله دکتری من بود درسال83 و کتاب «شعر و کودکی» درسال 85 و «دستور زبان عشق» درسال 86 به چاپ رسیدند.
· دکترقیصرامین پور درتاریخ 8 آبان 1386 بی بال پرکشید. آرامگاه این شاعرفرزانه در ابتدای بلوار ورودی شهرستان گتوند قرار دارد. روحش قرین رحمت باد .
· برداشتی آزاد وتلخیص شده ازمصاحبه دکتر قیصرامین پور با سازمان اسناد وکتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران درتاریخ 22 فروردین 1386.
« روز قدر »
...
وبدین سان است که از سرانگشت شاخه ها، بهار می چکد
و از سطرسطر آواز پرستوها، پرستش می چکد
و جرینگ جرینگ بهار، از قلک کودکان، سرزیر می کند
وآرزوهای بزرگ از حوصله تنگِ جیبهای کوچکشان، سر می رود
و بهار را با بوی کفشهای نو، کنار بالش می گذارد
وتاصبح در خوابهای سبزپروازمیکنند .
بهار، فصل تعمیرجهان فرسوده نیست
تعمیرگاه پیچ ومهره های زنگ زدهء دستگاه طبیعت نیست
فصل صیقل آیینه های زنگاربسته است .
بهار، تنها اصلاح سروصورت
و آرایشگری سروروی طبیعت نیست
فصل پیرایش دل از غبار پار و پیرار است .
فصل پیرایش پیری
. . .
نوروز، کهنه ترین روز است
نخستین روز آفرینش
روزی که خدا دست به قلم برد
و نقطهء بای «بسم ا...» را بر لوح عدم، رقم زد
«بسم ا...» بهار
روز نزول آیات سبز و سرخ از آسمان
شبِ قدرِ قرآنِ آفرینش .
راستی اگر همچنان که شبِ قدر داریم،
بخواهیم روزی را «روز قدر» بدانیم،
چه روزی بهتر از نوروز؟
«نوروز» روز قدر است .
روز تقدیر و اندازه وارزش
روز وصایت و ولایت
روزی که از هزار روز بهتر است
روز فرشته باران رحمت ، از آسمان اجازهء خدا
روزی که آبشارهای روشن روح ،
از قله های کوه تجلی، سرازیر میشوند
روز سلام باران،
سلام، سلام، سلام تا مطلع فجر !
بهار اگرچه تکرار است،
اما تکرار تازگی است .
و نوروز اگرچه کهنه ترین روز است،
اما عین نوآوری است .
این تکرار، تاکیدی است بر نوآوری بهترین آفرینندگان
هنرمندی که هر روز و هر لحظه در حال نوآوری است .
و نوآوری تنها کاری است که هیچ گاه کهنه نمی شود.
نوروز ، روزی است که :
علف نو میشود
سنگ نو میشود
سنگ پشت ، نو میشود !
آیا ما هم میتوانیم در روز قدرِ خویش ،
قدرِ خویش را بدانیم ؟
و تقدیر خویش را از پیش
نه از خطوطِ پیشانی
که از خطوطِ کفِ دستِ خویش بخوانیم ؟
تا از سنگ و سنگ پشت ، واپس نمانیم ؟
گردآوری و تلخیص : مجتبی الیاس گماری
آهای کسی اینجا نیست صدامو بشنوه بابا ما دق کردیم از بی همزبونی .
یعنی یکی این اطراف نیست که گیتار کار کنه آخه دیگه جون به لبم رسیده . میخوام دیگه حرف نزنم . فقط بنویسم و بخونم و با گیتار با همه صحبت کنم اما تنهایی یه کم سخته
اگه این اطراف کسی گیتار میزنه با من تماس بگیره و یه جوون رو از نگرانی نجات بده .
مژدگانی یه آهنگ رومبا از جیپسی کینگ ....
8سال پیش شعری خواندم که باعث شد روی همین شعر فیلمنامه ای بنویسم . آن فیلمنامه هرچند ناتمام است مپولی نام شعر را یدک میکشد ( همصدا با حلق اسماعیل )
آری من باشاعری بزرگوار آشنا شدم ، اغراق نیست اگر بگویم با همین تک شعرش زندگی کردم
آن شاعر کسی نیست جز مرحوم سید حسن حسینی .
هنر به نردبان شبيه تر است تا آسانسور . وسيله بالا رفتن است بالا برنده نيست
هنرمند با ميوه درخت يک فرق بيشتر ندارد . ميوه وقتی رسيد می افتد هنرمند وقتی افتاد می رسد
یک شعر بد مثل یک عطسه بلند ممکن است توجه ديگران را جلب کند ولی تحسين کسی را بر نمی انگيزد .
· شاعری رفت به ده
برکت از گندم آبادی رفت
کدخدا شاعر شد
· شاعری خانه نداشت
در خيابان خوابيد
شهرداری سر ذوق آمد و
اقدامی کرد
· جمع در باره اثبات وجود ازلی گپ می زد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشيد
عارفی هوهو کرد
تاجری دسته چکش را رو کرد
· سالکی خسته به دنبال حقيقت می رفت
در مجاری اداری
گم شد
· عارفی وارونه حس ميکرد
و کرامات غریب هم داشت
مثلا طشت طلا را
لگن مس ميکرد
در ادامه مطالب بزرگان موسیقی نوبت رسید به حسرت موسیقی پاپ
واروژان
15سال داشتم که ترانه «بوی خوب گندم» رو برای اولين بار گوش دادم. من از کودکی عادت به خراب کردن نوار داشتم. روی همه اون نوارها می شد آثاری از صدای من يا صدای سازم رو پيدا کرد. يک روز نواری برداشتم که طبق معمول خرابش کنم. اما در يک لحظه به سرم زد که اونو گوش بدم. به خودم که اومدم ديدم من مدتهاست دارم همين یه آهنگ رو گوش می دم، دوباره و دوباره. صدای آرشه ای هاش ديوونم کرده بود. اون موقع نمی دونستم اينا صدای چيه؟ اون سالها همه فک و فاميل فکرمی کردن من خلم. آخه يه بچه به سن وسال منو چه به اين جور آهنگها؟... چند سال گذشت و من واروژان رو شناختم. وقتی به پشت سرم نگاه کردم ، ديدم تمام اون آرشه ای ها ردپای واروژان بوده. ديدم همه اون تم های قشنگ که باعث شده بود من داريوش و ابی و گوگوش و... رو بشناسم، نفس واروژان بوده. واروژان از همون بچگی روح منو تسخير کرده بود. با آرشه ای هاش. با اون آکوردهای جادوييش؛ با اون ملودی های پر شورش ؛ ولی من دير متوجه شده بودم.
واروژان هميشه برای من مثل يک چشمه بوده. يه چشمه که هيچ وقت خشک نمی شه. هنوزم که هنوزه من عطش خودمو با اون چشمه سيراب می کنم. هنوز کسی رو نديدم که ارکسترش مثل واروژان صدا کنه. حتی تنظيم دوباره آهنگهاش هم مثل اصل در نمياد. بعد از ربع قرن که از پروازش می گذره هنوز کاراش برام تازه ست. ولی چند نفر از ما واروژان رو درست می شناسيم؟ حتی خود من هم هنوز نشناختمش. خيلی هامون حتی اسمش رو هم نشنيديم
سال 1319 خ _ در خانواده ای ارمنی پسری متولد می شود. پسری که پس از 2 سال، ديگر مادر را نمی بيند. مادر، مرده است. پس در کنار پدربزرگ و مادربزرگ قد می کشد؛ اما مادربزرگ هم می ميرد. در 7 سالگی به مدرسه _ پانسيون ايتاليايی ها_ می رود. هنرستان عالی موسيقی تهران را تمام می کند ( سازش پيانو بود ) و زير نظر آموزگارانی چون « روبن »، « گريگوريان » و « لودويک وازيل » تعليم می بيند. پس از آن به آمريکا می رود و 4 سال بعد به ايران باز می گردد، حالا موسيقی همه زندگی اوست. « پرویز اتابکی» مالک استودیو « طنین » او را به عنوان تنظیم کننده ثابت استودیو، دعوت به کار می کند . در آغاز، کار به ساختن آهنگ برای برنامه « زنگوله ها» ( کشف صداهای تازه در تلویزیون) خلاصه می شود . پس از چندی، کارهای مشترک او با شهیار قنبری و گوگوش در آنجا متولد می شود و اين آغاز ترانه نوين است. او با زبان موسيقی روز جهان به خوبی آشنا بود. با او، موسيقی مردمی سرزمين ما رنگ تازه ای می گيرد، رنگ موسيقی روز دنيا را. همکاری او با گوگوش و شهيار قنبری منتج به ساخت ترانه ای می شود با نام « حرف » ، ترانه ای که عنوان برترين آهنگساز سال را در سال 1354 برايش به ارمغان می آورد و در همان سال نيز جايزه پنجمين جشنواره سپاس را برای فيلم « کندو » از آن خود می کند. او « واروژان » است.
شهيار قنبری از واروژان می گويد ؛ از ترانه ای ياد می کند با نام دهکده کوچک من. ترانه ای که ضياء آن را اجرا کرده است. واروژان و ضياء، ترانه را به جشنواره موسيقی آتن در يونان می برند. اين ترانه برايشان مدال و تقديرنامه ای به همراه دارد. اما... ترانه گم شده است و هيچ نسخه ای از آن در دست نيست.
بيات از او می گويد: « ما هر چه در ترانه داريم از واروژان داريم. تمام تنظيم ها و تم ها ريشه در آثار واروژان دارند» ( نقل به مضمون ).
جنتی عطائی از او می گويد . از او که چقدر که چقدر آرام و طناز بوده.
او که فعاليت حرفه ای خود را از 1340 آغاز کرده بود تا سال 1358 امضای خود را بر روی دهها ترانه و موسيقی فيلم به يادگار باقی می گذارد.
اکنون _ ۲۶ شهريورماه _ او مشغول ضبط موسيقی فيلم « بر فراز آسمانها » است که ...
قلبش می گيرد و...
برای هميشه می رود بر فراز آسمان ها.
به همين سادگی...
ديگر واروژان نداريم...
برخی از ترانه ها ( آهنگ و تنظيم )
ابی: شبزده، پوست شير، کندو( ايرج جنتی عطائی )
گوگوش: قصه دو ماهی، عاشقانه، حرف ( شهيار قنبری) + دريايی، همسفر، پل، باور کن، شب شيشه ای، خوابم يا بيدارم، وقتشه ( ايرج جنتی عطائی ) + گهواره ( زويا زاکاريان ) داريوش: اجازه ، برادر جان ( ايرج جنتی عطائی ) + بوی خوب گندم ( شهيار قنبری ) فرهاد: هفته خاکستری ( شهيار قنبری ) ستار: شام آخر ( شهيار قنبری ) ليلا فروهر : يک نفس عطر تو بس ( شهيار قنبری )
برخی از تنظيم ها
گوگوش: قصه بره و گرگ، جمعه، کوير، غريب آشنا، طلاق، من و گنجشکای خونه، مرداب، دوپنجره، جاده فرهاد: مرد تنها داريوش: بن بست، جنگل، ضيافت ( فرياد زير آب )، سال 2000، به خود رسيدن فريدون فروغی: هميشه غايب ابی: عسلپری زنگنه ( ترانه های محلی ): شکار آهو، دای بلال، کريشيم، رشيد خان، دو به دو، اسمر اسمر جان، قد بلند، تو بيو ، کبوتر
موسيقی فيلم ( سال ساخت _ کارگردان ):
رشيد ( 1350 - پرويز نوری )قدير ( 1351 _ رضا علامه زاده )
فدايی ( 1351 _ رضا علامه زاده _ فيلمنامه نويس: ايرج جنتی عطائی )
سر گروهبان (با همراهی بابک بيات 1351 _ سعيد مطلبی _ فيلمنامه نويس: ايرج جنتی عطائی )
دشنه ( 1351 _ فريدون گله )
صبح روز چهارم ( 1351 _ کامران شيردل )
خروس ( 1352 _ شاپور قريب )
تنها و گلها ( 1352 _ ابولقاسم ملکوتی )
ممل آمريکايی ( 1353 _ شاپور قريب )
همسفر ( 1354 - مسعود اسدالهی )
شب غريبان ( 1354 _ فرزان دلجو )
ذبيح ( 1354 _ محمد متوسلانی )
کندو ( 1354 _ فريدون گله )
حرفه ای ( 1355 _ قدرت الله بزرگی )
شام آخر ( 1355 _ گارگردان و فيلمنامه نويس:شهيار قنبری)
بت ( 1355 _ ايرج قادری )
علفهای هرز ( 1355 _ فرزان دلجو + امير مجاهد )
نازنين ( 1355 _ عليرضا داوودنژاد )
سلطان صاحبقران ( 1355 تا 1356 _ علی حاتمی )
سلام تهران ( 1356 _ داريوش کوشان )
کوسه جنوب ( 1357 _ ساموئل خاچيکيان )
بر فراز آسمانها ( 1358 _ فردين )
جمشید جم اگر چه برای بچه های رادیو نام شناخته شده ای است اما مطمئناَ شهرت اثرش بسیار بیشتر از خود اوست . یار دیستانی من به آهنگسازی منصور تهرانی و خوانندگی جمشید جم از جمله آثار به یاد ماندنی روزهای مقارن پیروزی انقلاب اسلامی است . جم که سالهاست در شبکه های مختلف رادیو فعالیت دارد کمتر خودش را آفتابی کرده است . در این دیدار او از خودش ، یار دبستانی من و اوضاع موسیقی سخن گفته است .
از نوجوانی مکبّر مسجد بودم و عشقم این بود که صبح زود بروم اذان بگویم .
مجری اسمم را گفت . رفتم روی سن و خواندم : یار دبستانی من .... تیمسار زهیرنژاد بغلم کرد . گفت : نمی دانستم شما در مملکت هستید .
یکی دو سفر رفتم ترکیه و دبی . آن طرفیها به شوخی سفارت آمریکا را نشان می دادند می گفتند بروی ، روی دست می برندت .
بچه های جانباز شرق تهران دعوتم کردند . بعد از اجرا دورم را گرفتند . خیلی صحبت کردند .همه خستگی ام رفع شد .
از نیروی انتظامی زنگ زدند . گفتند می خواهید به شما اسلحه بدهیم ؟ خندیدم .
از نوجوانی موسیقی را دوست داشتم . سنتی ، غربی و کلاسیک ...هفته ای دو سه روز دنبال این ، دو سه روز دنبال آن یکی که بشناسم ، یاد بگیرم و اگر فردا خواستم کاری بکنم بدانم کجا قرار دارم .
سریال " سهم ما از همه دنیا غم و اندوه چرا ؟ بار زندگی رو دوشا مثل یک کوه چرا ؟ " تلاش ساخته آقای مصطفی زاده . ترانه اش را من خواندم . اولین بار بود . سال پنجاه و پنج ، پنجاه و شش دو شب بیشتر پخش نشد .
الله اکبرها که شروع شد ترس ما هم ریخت . به منصور(منصور تهرانی) می گفتم : این همه آدم سرود کار می کنند . ما چرا نکنیم ؟
هفت هشت گروه بودند که کار می کردند . شهرام ناظری ، محمدرضا لطفی ، شاهنگیان ... ولی هیچ کس نمی شناختشان منصور می گفت : من دنبال چیز دیگری هستم . باید به آن برسم . منصور تهرانی ؛ فوق العاده زرنگ بود . نکته بین ، باهوش ، شاعر، آهنگساز، لطیف و مسلمان .
" یار دبستانی من " آمد . رفتیم استودیو صبا برای ضبط ، یکبار تمرین و بار دوم خواندیم .
خانه بودم . بچه ها زنگ زده زدند . کارت دارد پخش می شود . قرار نبود این قدر سریع بیاید بیرون . بدون برنامه ریزی . توی خیابان انقلاب طنین انداخته بود .
هنوز هم که سرودهای انقلابی را که پخش می کنیم معمولاَ مردم خسته نمی شوند گوش می کنند . چون آن کارها گروهی و تیمی بوده . اگر شاعر، آهنگساز و خواننده با هم باشند و کار از روی عشق باشد ، ماندگار می شود . ما هم تیم بودیم . وقتی شنیدم خرمشهر آزاد شد ، یک کاست با نام " پیروزی " که ده ترانه دارد به عنوان هدیه خواندم . همزمان در جبهه ها پخش شد .
سال شصت و سه در روزنامه هدف نوشتند . برای اینکه مردم فکر نکنند " جمشید جم " یک اسم مستعار است ، خواهش کردم که عکسم را (خیلی کوچولو) چاپ کنند که بدانند من واقعی ام !
یک نفر از آن طرف آب گفته بود که من نیرو دارم . می روم جمشید جم را می کشم ... از دفتر فرماندهی نیروی انتظامی زنگ زدند . گفتند : قضیه جدیست . شما تهدید شده اید ، به ما گفته اند برای شما محافظ بگذاریم ... !
موسیقی ما خیلی بزرگ است . ولی باید مدون شود . ما از هفت دستگاه موسیقی ، پنج مقام آوازی داریم . موسیقی غرب در مقابل ما خیلی ضعیف است . آنها دو مقام دارند ، یعنی دو گام ماژور و مینور . هور ما همان مقام ماژور است و دستگاه همایون ما همان گام مینور آنهاست . ما دستگاههای شور، سه گاه و چهار گاه را بیشتر از آنها داریم . این حرف نیست ، واقعاَ وجود دارد . فقط باید اساتید و بزرگان ما بنشینند مدون کنند . آن چیزی که از موسیقی سنتی مانده ، سینه به سینه منتقل شده . اگر مثلاََ فلان استاد خسّت به خرج نمی داد ، خیلی از این گوشه ها و ملودیها زیر خاک نمی رفت . غربیها از لحاظ ملودی به بن بست رسیده اند . فقط تکنیک و تکنولوژی دارند . ملودی ما اگر با تکنیک آنها همراه شود ، جهان را می لرزاند .باید شوراهایی داشته باشیم که اهلیت داشته باشتد . نگویند ، من آمدم اینجا و مسئول موسیقی ام ، اما موسیقی نمی دانم .
در جشنواره های جهانی ، همین نوازندگان ما که اینجا بنّا ومعمار و کشاورزند و بیل می زنند ، می روند آنجا دوتار میزنند ... حیرت زده می کنند ... و نفر اول می شوند . سلیمانی ها ، پور عطایی ، بخشیها ... در شیروان ، در کردستان ، گنبد ، جنوب ... موسیقی مقامی ، حیزت انگیز است .
به نظرم کسانی که مثل آقای شجریان ، اگر از موسیقی ما کنار بروند ... نفر بعدی که جای آنها را بگیرد نداریم . تکلیف ما چه می شود ؟ باید اینها را آموزش داد و منتقل کرد .
الآن یک خارجی بیاید اینجا ، به کجا مراجعه می کند ؟ مثلاُ جمشید جم نوازنده سه تار است ، پیش او می آید ، به آن خارجی در حد توانایی خودش اطلاعات می دهد . آن وقت آن خارجی فکر می کند موسیقی ایران را شناخته ... در حالیکه موسیقی من نوازنده را با خودش می برد نه موسیقی ایران را .
من به کسی که می خواهد تست گویندگی بدهد ، می گویم که فشار به گلویت نیاور . خیلی راحت حرف بزن . خودت باش . برای خوانندگی هم همینطور . ما نباید تقلید کنیم . ما باید آنجا که هستیم باشیم .
در مشرق زمین معمولاَ همه صداهاشان خوب است خصوصاَ ایرانیها . اما تقلید برای یک بار خوب است . حتی اگر جامعه هم اقبال نشان داد ، یکی بس است . متاًسفانه ما فقط می خواهیم آمار بدهیم ... .
من اگر در بین پنجاه خواننده گل کنم ، کار کرده ام . نه اینکه فقط خودم و خودم باشم . الآن موسیقی ما متاًسفانه اینطوریست .
نمی خواهیم همه چیز را رد کنیم . گاهی آدم امیدوار می شود . اما باید به آن چیزهایی که نیست توّجه کنیم . کاستی ها را باید بگوییم . چرا ما دنبال کیفیت نیستیم ؟
الآن با هفت – هشت شبکه رادیو و تلویزیونی ، این همه شاعر جوان ، موزیسین جوان ... باید اینها فعّالیّت کنند . باید به همین نسبت ، سال به سال یار دبستانی جدید تولید بشود ... .
من سر چهار راهها می ایستادم . از داخل ماشینها صدای رادیو پیام را می شنیدم . می گفتم الهی شکر! ولی باز مدتی است که ... دل آدم به درد می آید .
بچه هایی بودند که آن زمان اصلاَ نبودند ، خیلی ها زمان جنگ و انقلاب نبودند . ولی می بینیم که یاردبستانی را می شنوند ... حس می کنم به وجد می آیند .
سازنده اثر هنری ، امروز خیلی به فکر مخاطب نیست . می داند که هفتاد میلیون جمعیت است و می خرد . کار به هر حال فروش می رود . حال شما فوت هم بکنید ، مخرند ... به این ترتیب نام هنرمندانی که فلوت می زنند ، نی می زنند ... می بینند فوت کنند و به مردم بدهند راحت تر است ... .
ما هم می گوییم ها شنونده ای که زنگ می زند رادیو ، " گل پری جان " را می خواهد ، نباید پخش کنیم . همرمندان اگر گروه باشند و به همدلی برسند ، مطمئناَ کارها ماندگاری پیدا می کند .
انقلاب که شد به همه اعلام کردیم هر کس می تواند بیاید جلو . طاغوتی ، یاقوتی ندارد . آقای گلپایگانی می توانی با این شرایط خودت را وفق بدهی ، بیا . ما ممیزی نداریم . بیا خودت را . وفق بده . مثلاََ کوروش یغمایی را ان موقع من گفتم آمد . گفت من نمی توانم . گفتم برو قصهً کودک کار کن . برو موسیقی برای متن قصه بساز .
فرهاد آدم خوبی بود . بعضی مشکلات شخصی ، منزوی اش کرد ... تلویزیون صحبتهای حضرت امام را نشان می داد . دیدم فرهاد تا امام را دید سراپا گوش شد ... من شاهد بودم که عاشق امام بود . پاکی و نجسی سرش می شد . دیده بودم نماز می خواند ... .
در میدان انقلاب دیدم صف است . پرسیدم برای چه ایستاده اند ؟ گفتند برای فلان آهنگ . گفتم مگر ارشاد مجوز داده ؟! گفتند بله ارشاد داده ... از طرفی گفتم شاید می خواهند جوانها را نگه دارند که دیگر نروند فلان موسیقی را بشنوند ... .
ممیزیها آیا درست است یا غلط ؟ این نمره ها از کجا می آید ، جای سوال دارد . کار را یک می بری رد می شود . جای دیگر می گوید خیلی خوب است . معیارها چیست ؟
يار دبستانی من
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
خواننده اصلی اين ترانه : جمشيد جم
باز خوانی اين ترانه : فريدون فروغی
سال ساخت : بهمن 1357
حدود 2 سال پیش بادوستان عزیزم قاسم غیبی پور و سیامک حسین پور برای دیدن فروغ فرخزاد راهی تهران شدیم خاطرات این سفر باشد برای بعد اما باداریوش رفیعی بیشتر آشنا شدم که در گوشه ای از گورستان ظهیر الدوله در سکوتی آرامش بخش به خواب ابدی رفته بود . گوش کردن به آهنگهای این عزیز خالی از لطف نیست البته اگرتوانستید پیدا کنید.
ترانه خوانی در ایران، بدان سبک که همچنان افتان و خیزان به تقلید از داریوش و ستار ادامه دارد، بدعت گذاری دارد که حیف است اگر نامش و ابتکارش فراموش شود. داریوش رفیعی بدعت گذار سبکی در ترانه خوانی ایران است که بعدها امثال فرهاد، داریوش، ستار و دیگرانی که اکنون می خوانند -اما شهرت آنانی را که نام برده شد ندارند- یا تکامل پیدا کرد و یا تقلید شد. در دهه 30، نسل جوان ایران ترانه های او را زمزمه می کرد: " رختخواب مرا، مستانه بنداز- تو پیچ پیچ ره میخانه بنداز..." صدایش با صدای همه آنها که در آن سالها ترانه می خواندند تفاوت داشت، همانگونه که سبک خواندنش متفاوت بود. شن بادهای ملایم حاشیه کویر در صدایش بود، غم غربت گون های کویری. زاده کرمان بود و از آنجا به تهران رسیده بود. پدرش وکیل دوره چهاردهم مجلس بود و از خانواده های مشهور کرمان. به تهران که رسید ابتدا برخی ترانه های محلی را خواند و بعد صدایش در رادیو تهران ( آن زمان هنوز رادیو ایران تاسیس نشده بود) پخش شد. "یاد ازآن روزی که بودی زهره یار من- دور از چشم رقیبان درکنار من" صورت استخوانی، قد کشیده، چشمان نافذکویری و موئی که به سبک و مدل جیمزدین آن را شانه کرده و روغن می زد، بزودی به الگوی جوانان شهری تبدیل شد. خوش پوش تر و خوش سیما تر از آن بود که همراه با صدایش به سرقت هوس نرود. بسیاری دل در گرو گوشه چشمش داشتند، اما او عاشق زنی در تهران شد که "نوری" نام داشت و بسیار پای او سوختند، که داریوش مشهورترینشان بود! لاله زار، منوچهری و نادری در آن سالهای دور جولانگاه اتومبیل کوچک، بی سقف و قرمز داریوش رفیعی بود. شاید اگر مانده بود، به دام هوس نیفتاده بود، درمرداب اعتیاد فرو نرفته بود؛ شاید اگر افسردگی و سرخوردگی بعد از 28 مرداد مثل خوره به جان هرکس که احساس و هنری داشت نیفتاده بود، داریوش رفیعی ترانه خوانی در ایران را، همان سال های دهه 30 و 40 تکامل بخشیده و پیوند ترانه های محلی با عصر و زمانه را برقرار کرده بود. پرویز نقیبی و بدیع زاده تازه او را کشف کرده بودند، اما اعتیاد و سرگشتگی داریوش را زودتر کشف کرده بود. تیزترین گوش را برای ضرب آهنگ ها داشت و به همین جهت، آن ترانه ها ئی که از او باقی مانده بی نقص و ایراد است. خود نیزخوب ضرب می زد. خیلی زود و در اوج شهرت براثر تزریق آمپول آلوده مرفین به کزاز مبتلا شد و در بیمارستان هزارتختخوابی تهران چشم برجهان فرو بست. دوم بهمن ماه 1337 و در اوج سلطه یاس و سرکوب های سیاسی بعد از 28 مرداد. زاده شهر بم کرمان در سال 1306 بود. در قلب گورستان دیدنی ظهرالدوله تهران، رختخوابش، گرچه مستانه، اما برای ابد پهن است.
آرمیک

من که ارمیک رو خیلی میخوام البته آهنگهاشو . حالا اینم زندگینامه اش . تقدیم به دوست همراه ابوذر عسکر پور :
علاقه آرمیک به موسیقی از کودکی آغاز شد. در هفت سالگی او چنان شیفته یک گیتار کلاسیک شد که ساعت مچی خود را برای آن به گرو گذاشت.او گیتار را در زیرزمین خانه- جایی که پنهان از خانواده تمرین می کرد- مخفی نمود. زمانی که مادرش از جریان مطلع شد او استعداد شگرفی در موسیقی نشان می داد، بنا بر این خانواده اش تأمین مخارج او را به عهده گرفت.او در حالی که مصمم به تکمیل نمودن آموزش رسمی خود در زمان تعیین شده بود، یک دوره آموزشی فشرده را طی دو سال گذراند. در 12 سالگی به آهنگسازي ميپرداخت و سبک جاز را بصورت حرفه ای آغاز کرده برای حدود 10 سال آن را ادامه داد. در طول این مدت او یکی دیگر از علایق خود یعنی فلامنکو را پرورش داد. علاقه مادم العمر آرمیک به گیتار فلامنکو در اولین دیدار او از اسپانیا آغاز شد. او اغلب برای همراهی و آموختن از موسیقیدانهای مختلف سبکهای کلاسیک و فلامنکو به اسپانیا سفر می کرد:
"وقتی برای اولين بار يک گيتار فلامنکو را لمس کردم ، دريافتم که اين توانايی را دارم که بوسيله سازم حرف بزنم"
با شروع کار تکنوازی در سال 1994 او از پیشینه جاز و علاقه اش به فلامنکو برای ایجاد تغییراتی اساسی در پدید آوردن سبک جدیدی از فلامنکو استفاده کرد. در طول این سالها او بعنوان یک موسیقیدان، تقدیر و تحسین بسیاری را برای احساسات عمیق و مهارتهای موسیقیایی خارق العاده اش کسب نموده است. قطعات و اجراهای ازشمند او محدوده کاملی از ملودیهای محلی اسپانیایی را پوشش می دهد که در طی این سالهای سازنده از تعادل ظریفی که بین سبکهای فلامنکو و کلاسیک ایجاد کرده تا سبک لاتین و جازی که شنوندگان را امروزه در موسیقی او تحت تأ ثیر قرار می دهد پیشرفت محسوسی داشته است.قرار گرفتن آلبوم پیشین او درصدر بیلبورد جهانی و نمودارهای موسیقی دوره جدید و نیز یک فروش عالی در استرالیا دلیل قاطعی است مبنی بر پذیرش او عنوان هنرمندی که به تنهایی با طبقه بندیهای سنتی مقابله می کند. آغاز کار او برای قطعه (bolero) با نام " گمشده در بهشت" (LOST IN PARADISE) حیطه استعدادهای موسیقیایی او را به عنوان آهنگساز، تنظیم کننده، گیتاریست ونیز تهیه کننده گسترش داد. "گمشده در بهشت" دور نمای با شکوهی از یک سبک بی همتا را که خود"gypsy jazz"می نامدش به تصویر می کشد که ترکیب شادی ازفاکتورهای کلاسیک rhumba ، cha_cha ،bolero ، jazz و bossa nova می باشد.
با AMOR DE GUITARRA" "این هنرمند الهام گرا بار دیگر نوآوریهای جدیدی را که حاصل عشق او به گیتار است به شنوندگان خود عرضه می کند.در این قطعات که تقریباً شرح حال خود اوست، آرمیک خلأ های موجود را با کمک شور موسیقیایی خویش پر می کند.
ROMANCERO" " ملودی زیبایی از عشق و صلح است.ترتیب کار او در این قطعه به نحوی است که رفته رفته ملودی را گسترش داده ودر ادامه تنها به جنبه های استعاره ای که در تصور شنوندگان می گنجد اضافه می کند.
در"MIDNIGHT BOLERO" به شنوندگان عشق عرضه می کند.او دراین آهنگ ریتمهای فلامنکو و سازهای زهی را بطرز مبتکرانه ای با واکنشها و بانگهای احساسی ترکیب می کند که با طنین انداختن در بداهه نوازی باعث گرمی دلها می شود.در"FIESTA " این علاقه به موسیقی با سبک منسجمی از ریتمهایی همه گیر دنبال می شود که تکنوازی او را با ضرباهنگی به یاد ماندنی و الهاماتی درونی متناوباً به وقفه می اندازد.
آرمیک مهارت ویژه ای در ریتمهای فلامنکو دارد و قسمتی از مهمترین دغدغه های خود را در"FOR YOU" به نمایش می گذارد. این قطعه تکنوازی مهارت او را به بهترین نحو نشان می دهد. او با ترکیب بخشهای تکرار شونده تند (RIFF) با لحظاتی آرام موسیقی ای بوجود می آورد که شنیدن آن بسیار لذت بخش است.
به نام دل به نام شاهد و مي
به نام تارو تنبورو دف و ني
به نام عاشقان لاابالي
به نام همنشينان خيالي
به نام دست هاي جام بردار
به نام عاشقان رفته بر دار
به نام مجلس بزم شبانه
به نام سرور اين آشيانه
خوشا جامي كه مولا در كفم داد
به دستي ني به ديگر او دف ام داد
خوشا رقصان درآيم من به كويش
ببوسم دست و رخسار نكويش
خوشا آن دم كه از او مي نويسم
ز رقص و ذكر ياهو مي نويسم
صدايم داد كه از او بخوانم
كه من هم درد غربت را بدانم
خوشا با نام مولا باده خوردن
چون درويشان عاشق جان سپردن
به حق باده نوشان مي حلال است
كه مستي افتخاري بي زوال است
كه دور اولم ساقي ولي بود
ولي ديدم كه ذكرش يا علي بود


میکارمت جفت گل اطلسیم
قابت میگیرم توی دلواپسیم
وقت سحر توی خروسخون صبح
از اینجا میریم منو تو با نسیم
میریم از این شهر نفس خورده ها
هرجا که رفتیم نمی گیم بی کسیم
##################################
( اسیر )
غروب که میشه دل من میمیره
با یاد تو دوباره جون میگیره
توی سرش هوای گریه داره
یه بغض کهنه قول داده نذاره
آخه دلم به دست تو اسیره
خودش میدونه آخر مسیره
اما نمیدونه دل تو سنگه
خلاف ظاهر تو که قشنگه
کاش دیگه هیچ کسی نشه اسیرت
نشه مث عاشقای کثیرت
##################################
امشب ،
میان اینهمه دفتر
تو را می جویم
تورا می خوانم .
بوسه هایت را اما
کم می آورم .
##################################
( انتظار )
فردا دوباره می آئی
انگار بهار
و من دوباره سبز خواهم شد
کنار آنهمه انتظار .
##################################
( اینجا )
اینجا کسی پرواز را باور ندارد
شوق کبوتر باز را باور ندارد
اینجا کسی باور ندارد چشم ناز و
تاثیر چشم ناز را باور ندارد
اوج تمام حرفهاشان قیل و قال است
آخر لبی آواز را باور ندارد
اینجا کسی رازی ندارد تا بگوید
شاید کسی همراز را باور ندارد
دیریست با یادت گرامی داشت شب را
چشمم که خواب ناز را باور ندارد .
( شور شعر شبانه )
صدا کن مرا شور شعر شبانه
صدا کن مرا با غزل با ترانه
صدا کن مرا التهاب صمیمی
پر از بغض یخ بسته ام بی بهانه
کنار تمام هوسهای پاکم
ببین عشق تو در دلم کرده لانه
شب شعر من بی « فروغ » است چندی
بیا همچو «معشوق من» ، «عاشقانه»
ببخشا اگر حرفم امشب غزل شد
کمی دوست تر دارم اش از ترانه.
آدمی تنهاست تنها میماند تنها هم خواهد رفت خیلی مسخره است نه . انقدر مسخره که ارزش حرف زدنش را هم ندارد .
شوخی کردم .
اما همین چیز مسخره اصل اساسی زندگی من است . توی این وبلاگ همه چیزم را انداختم روی آب . این برای خیلی ها مسخره است . البته برای خودم هم همینطور . اما چه میشه کرد آدمی هزار و یک وسوسه داره . اینم یکیش .
توی این وبلاگ از شعر و موسیقی و ورزش که اصلیترین دلمشغولیهام هستن بیشتر میگم . اما هنر اونم هر جورش که باشه خوراکمه .گاهی وقتا دست به قلم میبرم و یک چیزهایی بلغور میکنم که بعضی ها وقتی میبینن میگن: این چه سبک شعریه . والبته کسایی که انتقاد میکنن خیلی زیادن . موسیقی هم که خوراکمون گیتاره . البته چون وبلاگهای دیگه ای هم دارم که در پیوندها اومده ، شاید کمتر بتونم توی این وبلاگم فعال باشم ولی تمام سعی ام رو میکنم .
برای امروز کافیه . فعلا خدا حافظ